تبليغاتX
هر آنچه از دل برآید، بر دل نشیند

هر آنچه از دل برآید، بر دل نشیند

 

اغاز و پایان........

تو و من ......

کسی تنها نمی ماند.........

کسی تنها نیست.........

فقط دیوارها مرده اند.............نیمه شب باد می وزد.....ومن کنار پنجره اتاقم......صدای گریه کودکی ......که پستان مادر را میمکد تا ارام شود....فریادهای گربه ای که لذتش را سر  می دهد....خانه  روبرو که به گمانم خاطر ه ای می سازند.............

فقط دیوارها مرده اند............نیمه شب باد نمیوزد.....نه صدای گریه کودکی...........نه فریاد های مستانه گربه و چراغ خاموش خانه روبرو.........

هوا سنگین است......مثل هر شب.......مثل هر شب....نه ستاره ای که  شمارش شود ونه نور مهتابی..........مثل هر شب.....

 

 

می دانیم  وگاهی دانستن را باید ستود.......

گاه زمان متوقف می شود .نه غمگینی نه شاد.....

فقط نگاهی که به اسمان دوخته می شود و حتی دلیلی برایش

نمی یابی مگر در اسمان چیست !!؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 2:47 بعد از ظهر  توسط وحید   | 

درسكوت مرگبار عشق

به كه بايد دل بست، به كه شايد دل بست. سينه ها جاي محبت همه از كينه

پر است، هيچ كس نيست كه فرياد پر از مهر تو را ،گرم پاسخ گويد. نيست يك

تن كه در اين راه غم آلودة عمر، قدمي راه محبت پويد. خط پيشاني هر جمع

خط تنهايي است، همه گلچين گل امروزند، در نگاه من و تو حسرت بي

فردايي است. به كه بايد دل بست، به كه شايد دل بست، نقش هر خنده كه

بر روي لبي مي شكفد، نقشه اي شيطاني است. در نگاهي كه تو را

وسوسة عشق دهد حيله اي پنهاني است. زير لب زمزمة شادي مردم بر

خواست، هر كجا مرد توانايي بر خاك نشست. پرچم فتح برافرازد در خاطر

خلق، هر زمان بر رخ تو هاله زند گرد شكست. به كه بايد دل بست، به كه

شايد دل بست.خنده ها مي شكفد بر لبها، تا كه اشكي شكفد بر سر مژگان

كسي. همه بر درد كسان مي نگرند، ليك دستي نبرد از پي درمان كسي. از

وفا نام مبر،آنكه وفا خواست كجاست. ريشة عشق فسرد، واژة دوست

گريخت، سخن از دوست مگو، عشق كجا، دوست كجاست؟

دست گرمي كه ز مهر، مي فشارد دستت، در همه شهر مجوي. گل اگر در

دل باغ، به تو لبخند زند، بنگرش ليك مبوي. لب گرمي كه ز عشق، ننشيند به

لبت، به همه عمر مخواه. سخني كز سر راز، زده بر جانت چنگ، به لبت نيز

مگوي. چاه هم با من و تو بيگانست. ني صد بند برون آيد از آن راز تو را فاش

كند، درد دل گر به سر چاه كني. خنده ها بر غم تو دختر مهتاب زند، گر شبي

از سر غم آه كني. درد گر سينه شكافد، نفسي بانگ مزن. درد خود را به دل

چاه مگو، استخوان تو اگر آب كند آتش غم، آب شو آه مگو. ديده بر دوز به اين

بام بلند، مِهر مرا بنگر و باز هيچ مگو. سكة زرد و سپيدي كه به سقف فلك

است، سكة نيرنگ است.سكه اي بهر فريب من و توست، سكة صد رنگ

است.

ما همه كودك خُــرديم و همين زال فلك، با چنين سكة زرد و همين سكة

سيميــن سپيـد، مي فريبد ما را. هر زمان ديده ام اين گنبد خضرائي، بلند

گفته ام با دل خويش، مزرع سبز فلك ديدم و بس نيرنگش، نتوانم كه گريزم

نفسي از چنگش. آسمان با من و ما بيگانه، زن و فرزند و درو بام و هوا بيگانه.

خويش در راه نفاق، دوست در كار فريب،آشنا بيگانه. شاخة عشق شكست،

آهوي مِهر گريخت، تار و پيوند گسست.

به كه بايد دل بست به كه شايد دل بست

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 12:24 بعد از ظهر  توسط وحید   | 

دستنوشته ی قشنگ از علی جون از دوستای گلم

به پهلوي قلم مي زنم ولي پا نميده از تو بنويسم

از تويي كه روزها رو با تو نفس و شبها رو با خيال تو قدم

تويي كه پا به پاي تو هزارمترها رو گز و با خاطراتت وجب به وجب اونها رو نشستم و گريه كردم كه كاش هم قدميِ تو قسمتم شه

و تو مثل هميشه ياد من هم كه بيافتي از ياد مي بريم 

 كه زبانم لال پابندم نشي

ببين 

             ببين  

                   گوش كن 

                              يه لحظه        

                                         فقط   

                                            باشه باشه   

                                                            اول تو بگو

بغور تو هيچي نگو فقط همين رو ازت مي خوام. فقط حرف نزن   خب

باشه آخه قسم خوردم كه برات جون بدم. حرف نمي زنم ولي تو رو خدا يه ديقه تو چشام نگا كن

باشه اما فقط يه دقيقه نه بيشتر

..  ..  ..  ..  ..  ..  ..  ..  ..  ..  ..  .. داره مي بينه   خدايا تو رو خدا تو دلش هر چي تو دلم هست رو بند از

 قول مي دم ديگه دروغ نگم (بيشتر مي ارزه) قول ميدم هر چي تو بگي فقط اون بفهمه تو دلم چي ميگذره

تاپ تاپ       

          تاپ تاپ             

                  تاپ تاپ     

                          تاپ تاپ

قلبم از دهنم دراومد دِ يه چيزي بگو لعنتي الآن زنگ مي خوره و تو باز بايد بري ...................

زززززززززززززييييييييييييييييييييييييييينننننننننننننننننننننننگگگگگگگگگگگگگگگگگ

خدافظ بغور اميدوارم موفق باشي

ساعت بيشتر از قبل شده، حتماً تا الآن رسيدي و نشستي داري

به من هم فكر نميكني اما من دارم تو را مي نويسم برآخرين سنگ ديوار

با گچ مي نويسم و با گريه پاك     

                 با خنده گريه و با گريه پاك              

                             با تو خنده با خاطراتِ پاك

                                        دروغ چرا وقتي حقيقت هم باورت نمي كني 

                                                         « من روستائي ام نفسم پاك وراستين»

هنوز دستنوشته هات رو نگه داشتم حتي اون دستمال كاغذي رو كه يادت نمي ياد رو

اون ها همش همش همش گير كردن تو گلوم  خفتم كردن     

.............02822564

گوشي رو بردار ديگه

مشترك مورد نظر تموم شد ديگه نبايد سراغي ازش بگيري براي زندگي گرفتن هم فقط عكساش

اينكه نميشه،‌ من و تو عاشق شديم اگه دروغ ميگم بزن تو دهنم بيبيبيبيبيبيبيبيبيبيبيبيبيبيبيبيبيبيبيب

دينگ    دينگ   دينگ                لطفاً كارت خود را برداريد

*********

ايستگاه اول

ايستگاه ششم             ممنون آقا

آقا يه شاخه گل رز با يه ليليومِ سفيد

زينگ   زينگ   زينگ   اگه شده تا صبح زنگ مي زنم تا در رو باز كني

آقا شما اين وقت شب توي كوچه چي كار مي كني؟           - برو حوصله ت رو ندارم

ولي شما بايد همراه ما بيايد شما نمي تونيد عاشق شيد، شما به جرمِ طمع به چشماي اون بازداشتيد.

من دستمالم را كنار جدول هايِ نزديك به تو، زير تيربرقهايي كه خط كشي خيابان را بسته...

در باران، حسِ نوازشي كه دل از ياد برده بود.  اينجا هوا براي تو تنگ مي شود چه رسد به قلبِ ماشين حسابيِ من. راستي من هنوز شبها عطر ترا بغل مي كنم و مي خوابم... كاش بزودي بخوابم.

 ديگه نه قرص، نه عكس، نه دفتر خاطرات، نه دستمال كاغذي و نه حتي اين لينك ها بدرد نميخورند. ديگه خيال پارك رفتن هم ندارم بي تو. دارم دور مي شوم و اتوبوس مرا پشت شيشه اش مي برد و غرب مرا مي خواند لااقل كفش كه مي پوشي نامه ام را از لاي بندهايش دربيار و نخواستي نخوان. سي هزار متر دور از تو نشسته ام و عكس سه در چهار تو. كاش اين چند وقته فراموشم نكني. كاش خواب ترا.... كاش ....

*********

طفلكي قليوناشم جمع مي كنن

الان تو پاركم همون جايي كه هميشه با هم قدم مي زديم، از تموم اين نيمكت ها خاطره دارم. نیمکتهای باوفایی که هنوز منتظرن

آرش مي گفت چقدر از اون مي نويسي از كلاس بيشتر بنويس

آره من با بقيه هم زندگي كردم ولي حق دارم از شهريار كوچولوم هم بنويسم

شهريار يادتِ سرِ كلاس نامه مي نوشتي اينطوري هميشه ي شروعت بود:

...........جان سلام، خوبي؟(تو اصلاً خلاقيت به خرج نمي دادي آخه همين جوري از همه دل مي بردي)

اينجا بود كه رو نيمكت   قول هاي بي حسابِ تو   دلخوشي احمقانه ي من    بچه ها هر كدوم رفتن يه سمت

روز آخر رو مي گم كه من رو گزاشتيد و رفتيد

ديگه خيلي هاشونو هرگز نديدم. من پرونده م رو از مدرسه گرفتم ولي هنوز باورنميكنم كه همه چيز تموم شد. من ديگه از شما جدا شدم. سال بعد كي مي خواد براتون شعر بگه، كي نگرانِ تو مي شه، بگو تو رو خدا بگو بهم كه به كي سپردمت؟ من سه سال توي اون خراب شده زندگي كردم، حالا چطور ولش كنم برم، چطور باز مي تونم برم زير بارون و ياد اون روزايِ باروني با تو تويِ حياطِ اونجا نيافتم، چطور مي تونم سر جلسه امتحان بشينم و بدون كمكِ تو امتحان بدم.

هاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاها ديونه خودتي  هاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاها

دوباره دارم دفتر خاطرات مي نويسم ولي كاش بايد ازتو مي نوشتم فقط

*********

علي بيا گوشي با تو كار داره

خدايا خدايا ديگه نه من نه تو اگه اون نباشه

سلام بغور  ............................... بغور سلام   ................................. چرا پس لال شدي منم كيوان .............................. عمو كجايي بغور هوي ........................... حرف نزني قطع مي كنم ها اوسكول

ــ الو كيوان خودتي بي معرفت، تا الان كجا بودي؟ نكنه يادت رفته بود كه منم زنده م؟

ــ بغور فردا با بروبچ ميريم كوه، مسعود گفت به تو هم بگم. اگه مياي ساعت 7 دروازه راكوش باش. خدافظ

با چه رويي تو روش نگا كنم، خيلي وقته براش غزل نخوندم، چه جور مي تونم بگم هنوز عاشِ......

*********

زنگ زد تلفن و تو بودي باز اما نه با زندگي براي من، تو هيچ آرزويي برايِ من برآورده نكردي دوست

رفيقِ خوبِ سالها         رفيقِ سالهايِ خوب   روزهايِ خوب،‌ روزهايِ زندگي آزاد، غم ممنوع

بغور جان شرمنده برنامه فردا ماليد جيگر، بي خيال شو.

من كه تا شناختمت بي خيالي رو بهم ياد دادي. هميشه مجبورم كردي بي خيالت شم. پس نترس من عادت دارم كه بي خيالِ تو و تو عادت داري من رو بي خيالِ خود كني.

خيلي نوشتم ولي بيشتر گريه كردم. برام مهمِ كه باور كني.

من مي كشم كنار،  راستش مشكل من تو و مشكل تو منم. پس راحتت ميذارم تا حداقل مشكل تو حل شه. (مي دونم نگران من نمي شي ولي برا دلخوشي خودم) نگرانِ منم نباش يه جوري كنار ميام.

(اينا رو ديگه به خودم ميگم كاش نشنوي)

نمي تونم حسودي نكنم به اونايي كه تو برعكس من دوستشون داري..................

********

آقا ببخشيد قرص آرام بخش داريد؟ يك دونه بيشتر نمي خوام خيال مردن ندارم. قرص فراموشي چي؟

ببين ميشه با يه قرص خماريت رو دك كرد البته اگه چشات بذاره

جمله ي آخر:

من همين يك نفس از جرعه ي جانم باقي ست

آخرين جرعه ي اين جام تهي را تو بنوش

 

منبع: وبلاگ علی عزیز از پیوندهای وبلاگ

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 5:1 بعد از ظهر  توسط وحید   | 

لحظه دیدار نزدیک است

باز من دیوانه ام ٬ مستم

باز میلرزد ٬ دلم ٬ دستم

باز گوئی در جهان دیگری هستم

های! نخراشی بغفلت گونه ام را تیغ

های ٬ نپریشی صفای زلفکم را دست

و آبرویم را نریزی ٬ دل

ای نخورده مست

لحظه دیدار نزدیک است

"م.امید" 

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 1:37 قبل از ظهر  توسط وحید   | 

همچنان که او"فروغ جاودانه"شد...

 

 

              

 

فروغ فرخزاد از معدود شاعران دوره معاصر است كه از نظر زبان شعری دارای سبك و شيوه مخصوص به خويش است . اشعار اوليه او عمدتا اشعاری است كه بيانگر احساسات شاعر است . عمده اين اشعار عاشقانه هايی هستند كه بی پروا و بی پرده به بيان احساسات شاعر می پردازند كه البته در ادبيات ايران بی سابقه بود .

شعر شاعران زن پيش از فروغ فرخزاد را به سختی می توان از شعر شاعران مرد تشخيص داد . اشعار آنان در واقع تلفيقی از صور خيالها و سنتهای رايج ادبی دوران آنهاست . فروغ فرخزاد دارای چند مجموعه شعر است كه هر كدام در بردارنده چندين قطعه شعر است اين مجموعه ها عبارتند از : اسير ، ديوار ، عصيان ، تولدی ديگر ، ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد .

قطعه ( آرزو ) از آلبوم ديوار

 

كاش بر ساحل رودی خاموش

عطر مرموز گياهی بودم

چو بر آنجا گذرت می افتاد

به سرا پای تو لب می سودم

 

كاش چون نای شبان می خواندم

به نوای دل ديوانه تو

خفته بر هودج مواج نسيم

می گذشتم ز در خانه تو

 

كاش چون پرتو خورشيد بهار

سحر از پنجره می تابيدم

از پس پرده لرزان حرير

رنگ چشمان تو را  می ديدم

 

كاش در بزم فروزنده تو

خنده جام شرابی بودم

كاش در نيمه شبی درد آلود

سستی و مستی خوابی بودم

 

كاش چون آينه روشن می شد

دلم از نقش تو و خنده تو

صبحگاهان به تنم می لغزيد

گرمی دست نوازنده تو

 

كاش چون برگ خزان رقص مرا

نيمه شب ماه تماشا می كرد

در دل باغچه خانه تو

شور من ... ولوله برپا می كرد

 

كاش چون ياد دل انگيز زنی

می خزيدم به دلت پر تشويش

ناگهان چشم تو را می ديدم

خيره بر جلوه زيبايی خويش

 

كاش در بستر تنهايی تو

پيكرم شمع گنه می افروخت

ريشه زهد تو و حسرت من

زين گنهكاری شيرين می سوخت

 

كاش از شاخه سر سبز حيات

گل اندوه مرا می چيدی

كاش در شعر من ای مايه عمر

شعله راز مرا می ديدی

 

قطعه ( هديه ) از آلبوم تولدی ديگر

 

من از نهايت شب حرف می زنم

من از نهايت تاريكی

و از نهايت شب حرف می زنم

 

اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بيار

و يك دريچه كه از آن

به ازدحام كوچه خوشبخت بنگرم

 

قطعه ( در برابر خدا ) از آلبوم اسير

 

از تنگنای محبس تاريكی

از منجلاب تيره اين دنيا

بانگ پر از نياز  مرا  بشنو

آه ، ای خدا ی قادر بی همتا

 

يك دم زگرد پيكر من بشكاف

بشكاف اين حجاب سياهی را

شايد درون سينه من بينی

اين مايه گناه و تباهی را

 

دل نيست اين دلی كه به من دادی

در خون تپيده ، آه رهايش كن

يا خالی هوی و هوس دارش

يا پايبند مهر و وفايش كن

 

تنها تو آگاهی و می دانی

اسرار آن خطای نخستين را

تنها تو قادری كه ببخشايی

بر روح من ، صفای نخستين را

 

آه ، ای خدا چگونه تو را گويم

كز جسم خويش خسته و بيزارم

هر شب بر آستان جلال تو

گويی اميد جسم دگر دارم

 

از ديدگان روشن من بستان

شوق به سوی غير دويدن

لطفی كن ای خدا و بياموزش

از برق غی رميدن را

 

عشقی به من بده كه مرا سازد

همچو فرشتگان بهشت تو

ياری به من بده كه در او بينم

يك گوشه از صفای سرشت تو

 

يك شب ز لوح خاطر من بزدای

تصوير عشق و نقش فريبش را

خواهم به انتقام جفا كاری

در عشق تازه فتح رقيبش را

 

آه ای خدا كه دست توانايت

بنيان نهاده عالم هستی را

بنمای روی و از دل من بستان

شوق گناه و نفس پرستی را

 

راضی مشو كه بنده ناچيزی

عاصی شود ، به غير تو روی آرد

راضی مشو كه سيل سرشكش را

در پای جام باده فرو بارد

 

از تنگنای محبس تاريكی

از منجلاب تيره اين دنيا

بانگ پر از نياز مرا بشنو

آه ، ای خدای قادر بی همتا 

 

 

                          

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 0:35 قبل از ظهر  توسط وحید   | 

قاصدک

 

 

 

یاد دارم شبی پر ستاره را

                                 که قاصدک دلم را سوار بر نسیم رها کردم

و چه زود ستاندم آه خویش را

در این سرای غربت و روزگار آرزوها

گم کرده ایم شب را و ستارگانش را

قاصدکها را فراموش کرده ایم

نسیم دیریست صورتمان را نمی نوازد

و خسته از هوای شرجی

                               مانده در راهیم

 

چشمانم را می بندم

                           و چشم دلم را می گشایم رو به آسمان

که غروب آرزوها را باید در طلوع خورشید جستجو کرد

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 1:25 قبل از ظهر  توسط وحید   | 

عاشق...و...

 

خاك عاشقي مي داند

گريه مي كند

رنج مي كشد وصبر مي كند

سر برآستانه ي مرگ مي گذارد

برشانه هايش مي گريد

اما نمي ميرد

خاك عاشقي صبور است

بر برگهاي پاييز بوسه مي زند

تقدير جهان را عوض مي كند

جوانه ها را بيدار مي كند

و درختها را خواب مي كند

اما خود هرگز نمي ميرد

خاك عاشقي صبور است

كه سالها وسالها براي آسمان

صبر مي كند

ومن همانم

كه از خاك آمده ام

چون خاك عاشقم

وچون خاك روزي

صبوري را خواهم آموخت

 

              

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 3:57 بعد از ظهر  توسط وحید   | 

چند تا متن تو عکس باحال براتون گزاشتم حالشو ببرید!!!!!!!!!

 

این پست رو  به عزیزترین کسم

تقدیم می کنم

 (خودش می دونه کیه!!)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 1:17 قبل از ظهر  توسط وحید   | 

اینم چند تا مطلب خوشکل برای گلای روزگار

 

   

 

 

ـاسمتو گذاشتم گل ترسیدم یه روز پر پر بشی.اسمتو گذاشتم خورشید ترسیدم یه روز غروب کنی.اسمتو گذاشتم جونم تا اگه یه روز مردم عمرا توهم نباشی!!!

ـ هر کاری میکردن غضنفر رو از زیر اوار زلزله بیرون بیارن نمیگذاشته .فقط هی داد میزده من کاری نکردم به خدا فقط سیفونو کشیدم!!

 ـمیدونی بزرگترین ارزوی یه جوجه تیغی چیه؟اینه که حتی برای یه بار یکی دست نوازش رو سرش بکشه.

ـ به غضنفر می گن چی شد معتاد شدی؟میگه با بچه ها قرار گذاشتیم روزهای تعطیل تفریحی یکم بکشیم .زد و خورد به ۱۳ روز تعطیلی عید!

ـاخه بز، خر ، گوسفند ، الاغ ، میمون ، گورخر ، گاو ، بوزینه ، کنه،......... این همه حیوون . چرا شیر شد سلطان جنگل؟

ـيه روز یارو  تو جوي اب تف ميكنه... ميدو دنبالش تاپاش رو روش بزاره!

به یارو ميگن يك جمله بگو توش ۶ تا بيل داشته باشه ميگه: والا نميدانم هابيل با بيل قابيلو كشت يا قابيل با بيل هابيلو كشت!

ـگوشه ای از نامه عاشقانه غضنفر به زنش : بدون توي دنيا يه قلب هست كه فقط براي تو ميتپه اونم قلب خودت!

ـ غضنفر یه سکه میندازه هوا شیر میاد فرار میکنه!

ـ میدونی معنی کلمه ی love چیه؟

l : لایق دوست داشتن بودن

o:امیدوار بودن به اینده ای روشن

v : وفا دار بودن در عشق

e: انرزی هسته ای حق مسلم ماست!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 12:30 بعد از ظهر  توسط وحید   | 

تقدیم به همه ی دوستان گل و دوست داشتنیم


دوست داري سيوش كني؟باشه ميبيني كه هيچ مانعي نداره فقط ازت ميخوام ذكر منبع بكني يا من را لينك كني.(خوش باشي)
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 12:24 بعد از ظهر  توسط وحید   | 

و عشق صدای فاصله هاست ...

 

 

چرا گرفته دلت مثل آنکه تنهایی

چه قدر هم تنها

خیال می کنم

دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی

دچار یعنی

..........عاشق

و فکر کن که چه تنهاست

اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد

و چه فکر نازک غمنکی

و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است

و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست

خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند

و دست منبسط نور روی شانه آنهاست

نه وصل ممکن نیست

همیشه فاصله ای هست

اگر چه منحنی آب بالش خوبی است

برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر

همیشه فاصله ای هست

دچار باید بود

وگرنه زمزمه حیرت میان دو حرف

حرام خواهد شد

و عشق

سفر به روشنی اهتراز خلوت اشیاست

و عشق

صدای فاصله هاست

صدای فاصله هایی که غرق ابهامند

نه

صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند

و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر

همیشه عاشق تنهاست

و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست

و او و ثانیه ها می روند آن طرف روز

و او و ثانیه ها روی نور می خوابند

و او ؤ ثانیه ها بهترین کتاب جهان را

به آب می بخشند

و خوب می دانند

که هیچ ماهی هرگز

هزار و یک گره رودخانه را نگشود

و نیمه شب ها با زورق قدیمی اشراق

در آب های هدایت روانه می گردند

و تا تجلی اعجاب پیش می رانند

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 1:30 قبل از ظهر  توسط وحید   | 

حرف دل

 

   نه از خاکم نه از بادم نه دربندم نه آزادم

                                نه ان لیلا ترین مجنون نه شیرینم نه فرهادم

             چه غمگینم چه تنهایم نه پنهانم نه پیدایم

                                نه آرامی به شب دارم نه امیدی به فردایم...

نمي نويسم چگونه مي پرستمت

مي نويسم که مردنم را در پايت باور نداري...

دير زماني است دلم جايي گير است،جايي که نزديکتر از من به من است

آنجا که آنچه به وفور يافت ميشود احساس است

دير زماني است  که در پي نگاه توام ،نگاه ساده و مهربانت را گم کرده

ام نميدانم کجا؟!شايد در  کوچه هاي تقدير، شايدجلوي درهاي حکمت

خدا و اکنون دير زماني است که آرام و بي صدا در خود ميشکنم

                           

                                  

 

 

                           

 

                                                

                                                     

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 1:26 قبل از ظهر  توسط وحید   | 

دلتنگ

                  

 

روزها ميگذرند عشق هاميميرند رنگها رنگ دگر ميگيرند

و فقط خاطره هاست كه چه شيرين و چه تلخ دست ناخورده به جاي مي مانند

زندگي شوق تمناي همين خاطره هاست

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 1:8 قبل از ظهر  توسط وحید   | 

مهران حسینی

چه از کویر چه از سردسیر می گذرند

 

قطارها همه از یک مسیر می گذرند

 

 

و لحظه های مسافر سوار واگنها

 

که تلخ یا شیرین ناگذیر می گذرند

 

 

و ریلها همه یک خط سیر بی مقصد

 

همیشه از دل صحرای پیر می گذرند

 

 

همیشه های مسافر همیشه تنهایی

 

شبیه ساعتهایی که دیر می گذرند...

 

 

چه فرق می کند از ناکجای تاریخ است

 

قطارها همه از یک مسیر می گذرند

 

           

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 11:35 قبل از ظهر  توسط وحید   | 

نجمه زارع

 

گریه کردم گریه هم این بار آرامم نکرد

هرچه کردم ـ هر چه ـ آه انگار آرامم نکرد

روستا از چشمِ من افتاد، دیگر مثلِ قبل

گرمی آغوش شالیزار آرامم نکرد

بی‌تو خشکیدند پاهایم کسی راهم نبرد

دردِ دل با سایه‌ی دیوار آرامم نکرد

خواستم دیگر فراموشت کنم اما نشد

خواستم اما نشد، این کار آرامم نکرد

سوختم آن‌گونه در تب، آه از مادر بپرس

دستمالِ تب‌بُر نم‌دار آرامم نکرد

ذوق شعرم را کجا بردی؟ که بعد از رفتنت

عشق و شعر و دفتر و خودکار آرامم نکرد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 9:49 قبل از ظهر  توسط وحید   | 

به این پست تو جه شود

           توجه                                   توجه

نظر یادتون نره ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 7:44 بعد از ظهر  توسط وحید   | 

روشنی،من،گل،آب

 

 

ابری نیست.

 

بادی نیست.

 

می نشینم لب حوض:

 

گردش ماهی ها، روشنی، من، گل، آب.

 

پاکی خوشۀ زیست.

 

 

مادرم ریحان می چیند.

 

نان و ریحان و پنیر، آسمانی بی ابر، اطلسی هایی تر.

 

رستگاری نزدیک: لای گل های حیاط.

 

 

نور در کاسۀ مس، چه نوازش ها می ریزد!

 

نردبان از سر دیوار بلند، صبح را روی زمین می آرد.

 

پشت لبخندی پنهان هر چیز.

 

روزنی دارد دیوار زمان، که از آن، چهرۀ من پیداست.

 

چیزهایی هست، که نمی دانم.

 

می دانم، سبزه ای را بکنم خواهم مرد.

 

می روم بالا تا اوج، من پر از بال و پرم.

 

راه می بینم در ظلمت، من پر از فانوسم.

 

من پر از نورم و شن

 

و پر از دار و درخت.

 

پرم از راه، از پل، از رود، از موج.

 

پرم از سایۀ برگی در آب:

 

چه درونم تنهاست.

 

 

............................................................................................  

 

 

 

به سراغ من اگر می آیید،

 

پشت هیچستانم.

 

پشت هیچستان جایی است.

 

پشت هیچستان رگ های هوا، پر قاصدهایی است

 

که خبر می آرند، از گل واشدۀ دورترین بوتۀ خاک.

 

روی شن ها هم، نقش های سم اسبان سواران ظریفی

 

 است که صبح

 

به سر تپۀ معراج شقایق رفتند.

 

پشت هیچستان، چتر خواهش باز است:

 

تا نسیم عطشی در بن برگی بدرود،

 

زنگ باران به صدا می آید.

 

آدم اینجا تنهاست

 

و در این تنهایی، سایۀ نارونی تا ابدیت جاری است.

 

 

 به سراغ من اگر می آیید،

 

نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بر دارد

 

چینی نازک تنهایی من.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 7:12 قبل از ظهر  توسط وحید   | 

مهدی اخوان ثالث

اي تكيه گاه و پناهِ

زيباترين لحظه هاي

پر عصمت و پر شكوه ِ

تنهايي و خلوت من

اي شط شيرين پر شوكت من

اي با تو من گشته بسيار

در كوچه هاي بزرگ نجابت

در كوچه هاي فرو بسته ي استجابت

در كوچه هاي سرور و غم راستيني كه مان بود

در كوچه باغ گل ساكت نازهايت

در كوچه باغ گل سرخ شرمم

در كوچه هاي نوازش

در كوچه هاي چه شب هاي بسيار

تا ساحل سيمگون سحرگاه رفتن

در كوچه هاي مه آلود بس گفتگوها

بي هيچ از لذت خواب گفتن

در كوچه هاي نجيب غزل ها كه چشم تو مي خواند

گه گاه اگر از سخن باز مي ماند

افسون پاكِ منش پيش مي راند

اي شط پر شوكت هر چه زيبايي پاك

اي شط زيبايي پر شوكت من

اي رفته تا دور دستان

آن جا بگو تا كدامين ستاره ست

روشن ترين همنشين شب غربت تو

اي هم نشين قديم شب غربت من

اي تكيه گاه و پناهِ

غمگين ترين لحظه هايِ

كنهون بي نگاهت

تهي مانده از نور

در كوچه باغ گل تيره و تلخ اندوه

در كوچه هاي چه شب ها كه اكنون همه كور

آن جا بگو تا كدامين ستاره ست

كه شب فروز تو خورشيد پاره ست

(م.اميد)

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 0:14 قبل از ظهر  توسط وحید   | 

زینب معصوم خانی

 

همه جا چراغي شده

براي يك نفر همه مي آيند

جز يك نفر

----

 

وقتي صبح نيامدي

تمام چشمه ها يخ زده بودند

الا چشم هاي من.

----

 

به حرفت كه مي روم

يك وجب از زانوي خودم بالا مي روم

بالاتر كه نمي شود

به حرفت نمي روم

نيست مي شوم.

***

ناكام كه بماني مشكل از خودمان است

وقتي زير درخت نشسته ايم

من جذب تو

تو جذب من

خُب سيب هم جذب مي شود.

***

سه حباب يا بيشتر

نمي دانم را كه گفتم

خفه شدم.

 

........................................................................................................

 

قبرستان را خوبِ خوب بلدم

گورم را گم نمي كنم

با اين كه فاتحه را خواندي

اما هيچ كس خرماي چشمانم را لب نزد

در شهر ما

دختران زود عاشق مي شوند

مي زايند

و مي ميرند

و پسران در شاليزار دختران

دانه

دانه

نفرت مي كارند

من از روي عادت عاشق نشدم

عشق

محدودم كرد به چشمانت كه تاب نگاهش را ندارم

سبابه ام را جلوي بيني ام مي گذارم

هيس!

هيچ كس نبايد بو ببرد

ما با هم

با هم

نه

تنها

تنها ...

گورم را گم مي كنم

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 0:30 قبل از ظهر  توسط وحید   | 

تفکر نویسنده

 

بچه ها به پنج دليل دوست داشتني اند:

1_گريه مي كنند چون گريه كليد بهشته.

2_قهركه مي كنند زود آشتي مي كنند چون كينه ندارند.

3_چيزي كه مي سازند زود خراب مي كنند چون به دنيا دلبستگي ندارند.

 4_با خاك بازي مي كنند چون تكبر ندارند.

 5_خوراكي كه دارند زود مي خورند و براي فردا نگه نمي دارند چون آرزوهاي دراز ندارند

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 5:44 بعد از ظهر  توسط وحید   | 

" زهرا دوستی"

   

 

                                                               

«فردا»

مي روم اوج بگيرم تك و تنها فردا

كاش من هم بشوم مثل تو دريا فردا

مثل طوفان شده ام صخره جلو دارم نيست

باز شايد كه به ساحل برسم تا فردا

صبح روزي كه بيايي همگي مي خنديم

آشتي مي دهي آخر تو مرا با فردا

گر چه امروز فقط مهلت ماندن دارم

باز كاري كن از اينجا نروم تا فردا

پايه هاي غزلم سست شده مي بخشي

كاش اين هم بشود بهتر از اينها فردا

 

 

«انتظار»

خيابان هاي مرطوب و

                            درختاني

                                     كه سر به زير مي گريند...

در ايستگاهي كه هر صبح

بوي ترانه هاي تو را مي داد

و لبخندهاي نا شكفته ات

در تابلو زرد هميشه اش

پنهان بود،

               من و

                         انتظار و

                                   برگ افتاده اي

كه اشكهايم را

در آغوش مي كشد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 10:46 قبل از ظهر  توسط وحید   | 

شعری از زنده یاد نجمه زارع

 

 

 

غم که می‌آید در و دیوار، شاعر می‌شود

در تو زندانی‌ترین رفتار شاعر می‌شود

می‌نشینی چند تمرین ریاضی حل کنی

خط‌کش و نقاله و پرگار، شاعر می‌شود

تا چه حد این حرف‌ها را می‌توانی حس کنی؟

حس کنی دارد دلم بسیار شاعر می‌شود

تا زمانی با توام انگار شاعر نیستم

از تو تا دورم دلم انگار شاعر می‌شود

باز می‌پرسی: چه‌طور این‌گونه شاعر شد دلت؟

تو دلت را جای من بگذار شاعر می‌شود

گرچه می‌دانم نمی‌دانی چه دارم می‌کشم

از تو می‌گوید دلم هر بار شاعر می‌شود

+ نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1385ساعت 7:35 بعد از ظهر  توسط وحید   | 

حرف دل

 

 

در به در

هنوز در به درم در جدال با شايد

كه من برنده ي اين احتمال يا شايد

ولي هميشه از اين اتفاق مي ترسم

كه دست هاي تو تركم كنند تا شايد...

رها كنند مرا تا بميرم از عشقت

ميان كوچه بن بست واژه ها شايد

نگو كه مسخره ام ، روزگار بي رحم است

نشسته حادثه ها در كمين ما شايد

هنوز معتقدم عشق ميوه ي تردي ست

كه كال مي شود از شاخه ها جدا شايد

و خواب ديده ام آن روز را كه حتي هيچ

مرا به ياد نمي آورد خدا شايد

و يك نفر كه منم با صداي بغض آلود

ميان دود صدا مي زند تو را شايد

ولي تو نيستي و مانده روي اين ساحل

دو شكل مبهم و يك جفت جاي پا شايد!

رحيم سليماني

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 10:9 بعد از ظهر  توسط وحید   | 

شاهکاری از یک شاعر

مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست

چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب

چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو

که این یخ کرده را از بی کسی "ها" می کنم هر شب

کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی

که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب

محمدعلی بهمنی

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 9:38 بعد از ظهر  توسط وحید   |